هفته اي كه گذشت
سلام به شما گل پسريهاي نازنينم هفته اي كه گذشت خيلي هفته پر مشغله اي بود اول اينكه خاله سيما اومده بود خونمون و يه چند شبي مهمون ما بودن .اميرحسين با ريحانه كلي بازي ميكردن گهگاهي هم با هم قهر ميكردين و اون چند روزي رو كه خاله سيما مهمون ما بود رو مهد نرفتي بجز يكبار كه اونم به اجبار روانه مهد شدي.اون روزي هم كه نبودي ريحانه مثل يه عروسك با ارميا بازي ميكرد يه وقتايي هم به سيما ميگفت ني ني رو رو پاي من بزار بخوابونمش .ارميا وقتي گريه ميكردي ريحانه خيلي تلاش ميكرد تو رو آروم كنه بهت ميگفت جانم جانم گريه نكن يا عروسك بهت نشون ميداد كه مثلا آروم شي

زماني كه ريحان ميخواست ارميا رو آروم كنه
.اميرحسين اون چند روز خودت و ريحانه خوب آتيش ميسوزوندين من كه خيلي خونسرد بودم بجز مواقعي كه ميخواستم ارميا رو بخوابونم اما خاله سيما خيلي عصباني ميشد تازه به من ميگفت من عمرا بتونم مثل تو تحمل داشته باشم. اميرحسين جون روزي كه خاله سيما اينا خواستن روانه ديار بشن ما بهت گفتيم ميخوان برگردن تبريز اگه ميگفتيم دارن ميرن بوشهر كه ديگه هيچ خودتم حاضر ميشدي كه باهاشون بري آخه خيلي علاقققققققققه شديدي به بوشهر داري علي رغم اينكه بابات خيلي تلا ش ميكنه كه بگي از بوشهر بدتتتتتتتت مياد ما هم يه دوسالي ميشه كه بوشهر نرفتيم اگه عمري باقي بمونه وقتي ارميا جون ده ماهه شد ما هم ميريم.
چهارشنبه خاله سيما اينا رفتن و تنها شدي روز جمعه با بابايي تصميم گرفتيم تو رو ببريم پارك نزديك خونمون تا براي خودت انرژي تخليه كني تو هم كه بمب انرژيييييي .خيلي خوش گذشت و براي خودت كلي بازي كردي
براي اينكه پارك خيلي بهمون نزديكه تصميم گرفتيم پياده بريم در آغاز حركتمون ارميا چنان گريه ايي سر داد كه منو از كالسكه بيرون بيارين


اينم اميرحسين كه اين روزها بمب انرژي شده اصلا تخليه نميشهههههههه


پ ن:جمعه روز پدر بود و جا داره از همينجا روز پدر رو به باباي خوبم و پدر شوهرم تبريك بگم بابا دوست دارم بابت تمام زحماتی که برام کشیدي
سيامك جون همسر عزيزم :باش و با بودنت باعث بودن من باش روزت مبارك


هفته اي كه گذشت
